دیوان شمس/چهل و دوم
ظاهر
| ماییم و بخت خندان، تا تو امیر مایی | ای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی | |||||
| آن لب که بسته باشد، خندان کنیش در حین | چشمی که درد دارد، او را چو توتیایی | |||||
| سوگند خورده باشد، تا من زیم، نخندم | سوگند او بسوزد، چون چهره برگشایی | |||||
| هر مردهی که خواهی برگیر و امتحان کن | پاره کند کفن را، گیرد قدح ربایی | |||||
| روزی که من بمیرم، بر گور من گذر کن | تا رستخیز مطلق، از خیز من نمایی | |||||
| خود کی بمیرد آنکس که ساقیش توبودی؟! | سرسبز آن زمینی، که تش کنی سقایی | |||||
| همراه باش ما را، گو باش صد بیابان | تا بردریم آن ره، ما را چو دست و پایی | |||||
| گفتم به ماه و اختر: « تا کی روید بر سر؟! » | از دوری رهست این، یا خود ز خیرهرایی؟! » | |||||
| ای مه که تو همامی، گه زار و گه تمامی | در روز چون خفاشی، شب صاحب لوایی | |||||
| یک چیز را کمالی، یک چیز را وبالی | یک چیز را هلاکی، یک چیز را دوایی | |||||
| شاگرد ماه من شو، زیر لواش میرو | تا وارهی ز تلوین، در عصمت خدایی » | |||||
| گفتا: « اگر تو خواهی، کاشکال را بشویم | ترجیع کن، که تا من احوال را بگویم » | |||||
| ای بازگشت جانها در وقت جان پریدن | وقت کفن بریدن، وقت قبا دریدن | |||||
| ای گفته: جان چه باشد؟! یا آن جهان چه باشد؟ | ای جان، به لب رسیدی، آمد گه رسید | |||||
| ای دل که کف گشودی، از این آن ربودی | چیزی نماندت ای دل، الا که دل طپیدن | |||||
| گه سیم و زر کشیدی، که سیمبر کشیدی | داد آن کشش خمارت هنگام جان کشیدن | |||||
| ای رفته از تباهی، در خون مرغ و ماهی | آنچ چشید جانشان، باید ترا چشیدن | |||||
| ای شاد آنک از حق آموخت سحر مطلق | پیش از اجل چو شیران، پیش اجل دویدن | |||||
| دو گوش را ببستن، از عشوهی حریفان | آنک آخر او ببرد، پیشین ازو بریدن | |||||
| از خاک زادهی وز بستان خاک مستی | لب را بشو ز شیرش، در قوت دل چریدن | |||||
| تا شیرخواره باشی، دندان دل نروید | از قوت روح آید دندان دل دمیدن | |||||
| میل کباب جستن، طمع شراب خوردن | اندر مزید ناید، با شیرها مزیدن | |||||
| ای در هوس نشسته، وی هردو گوش بسته | پنبه ز گوش برکش، تا دانی این شنیدن | |||||
| پنبه اگر نکندی، پنبهی دگر میفزا | ترجیع دیگر آمد، یک دم به خویش بازآ | |||||