دیوان شمس/چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی من)
'


 چند گریزی ای قمر هر طرفی ز کوی منصید توایم و ملک تو گر صنمیم وگر شمن 
 هر نفس از کرانه‌ای ساز کنی بهانه‌ایهر نفسی برون کشی از عدمی هزار فن 
 گر چه کثیف منزلم شد وطن تو این دلمرحمت ممنی بود میل و محبت وطن 
 دشمن جاه تو نیم گر چه که بس مقصرمهیچ کسی بود شها دشمن جان خویشتن 
 مطرب جمع عاشقان برجه و کاهلی مکنقصه حسن او بگو پرده عاشقان بزن 
 همچو چهی است هجر او چون رسنی است ذکر اودر تک چاه یوسفی دست زنان در آن رسن 
 ذوق ز نیشکر بجو آن نی خشک را مخاچاره ز حسن او طلب چاره مجو ز بوالحسن 
 گر تو مرید و طالبی هست مراد مطلق اوور تو ادیم طایفی هست سهیل در یمن 
 آن دم کفتاب او روزی و نور می دهدذره به ذره را نگر نور گرفته در دهن 
 گر چه که گل لطیفتر رزق گرفت بیشترلیک رسید اندکی هم به دهان یاسمن 
 عمر و ذکا و زیرکی داد به هندوان اگرحسن و جمال و دلبری داد به شاهد ختن 
 ملک نصیب مهتران عشق نصیب کهترانقهر نصیب تیغ شد لطف نصیبه مجن 
 شهد خدای هر شبی هست نصیبه لبیهمچو کسی که باشدش بسته به عقد چار زن 
 تا که بود حیات من عشق بود نبات منچونک بر آن جهان روم عشق بود مرا کفن 
 مدمن خمرم و مرا مستی باده کم مکننازک و شیرخواره‌ام دوره مکن ز من لبن 
 چونک حزین غم شوم عشق ندیمیم کندعشق زمردی بود باشد اژدها حزن 
 گفتم من به دل اگر بست رهت خمار غمباده و نقل آرمت شمع و ندیم خوش ذقن 
 گفت دلم اگر جز او سازی شمع و ساقیمبر سر مام و باب زن جام و کباب بابزن 
 گفتم ساقی او است و بس لیک به صورت دگرنیک ببین غلط مکن ای دل مست ممتحن 
 بس کن از این بهانه‌ها وام هوای او بدهتا نبود قماش جان پیش فراق مرتهن