دیوان شمس/پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
ظاهر
| پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری | بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری | |||||
| بیمه و سال سالها روح زدهست بالها | نقطه روح لم یزل پاک روی قلندری | |||||
| آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان | گوهر فقر در میان بر مثل سمندری | |||||
| خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شود | سیمبری که خون شود از بر خود خورد بری | |||||
| کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین | زر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری | |||||
| چهره فقر را فدا فقر منزه از ردا | کز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری | |||||
| مست ز جام شمس دین میکده الست بین | صد تبریز را ضمین از غم آب و آذری | |||||