دیوان شمس/ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
ظاهر
| ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند | ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بیجانند | |||||
| تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی | درآ در دین بیخویشی که بس بیخویش خویشانند | |||||
| چه دریاها که مینوشند چو دریاها همیجوشند | اگر چه خود که خاموشند دانااند و میدانند | |||||
| در آن دریای پرمرجان یکی قومند همچون جان | ورای گنبد گردان براق جان همیرانند | |||||
| ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هین | میان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند | |||||
| ملوکانند درویشان ز مستی جمله بیخویشان | اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند | |||||
| ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند | و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند | |||||