دیوان شمس/هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
ظاهر
| هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می | هم بهاری در میان ماه دی | |||||
| هر طرف از عشق تو پر سوخته | آفتاب و صد هزاران همچو دی | |||||
| چون همیشه آتشت در نی فتد | رفت شکر زین هوس در جان نی | |||||
| سر بریدی صد هزاران را به عشق | زهره نی جان را که گوید های و هی | |||||
| عاشقان سازیدهاند از چشم بد | خانهها زیر زمین چون شهر ری | |||||
| نیست از دانش بتر اشکنجهای | وای آنک ماند اندر نیک و بی | |||||
| آن زنان مصر اندر بیخودی | زخمها خورده نکرده وای وی | |||||
| در شب معراج شاه از بیخودی | صد هزاران ساله ره را کرده طی | |||||
| برشکن از بادههای بیخودان | تخته بندی ز استخوان و عرق و پی | |||||
| شمس تبریزی تو ما را محو کن | ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی | |||||