دیوان شمس/هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
ظاهر
| هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او | دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو | |||||
| او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه | اندر طلب آن مه رفته به میان کو | |||||
| او نعره زنان گشته از خانه که این جایم | ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو | |||||
| آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان | چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو | |||||
| در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد | و آن دزد همیگوید دزد آمد و آن دزد او | |||||
| آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان | پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو | |||||
| و هو معکم یعنی با توست در این جستن | آنگه که تو میجویی هم در طلب او را جو | |||||
| نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون | چون برف گدازان شو خود را تو ز خود میشو | |||||
| از عشق زبان روید جان را مثل سوسن | میدار زبان خامش از سوسن گیر این خو | |||||