دیوان شمس/همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن)
'


 همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطنوقت آن شد که درآییم خرامان به چمن 
 همه خوردند و برفتند بقای ما بادکه دل و جان زمانیم و سپهدار زمن 
 چو تویی آب حیاتی کی نماند باقیچو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن 
 کتب العشق علینا غمرات و محنو قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن 
 فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهانبپرد جان مجرد به گلستان منن 
 ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسنفیه ماء و سخاء و رخاء و عطن 
 یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقلمقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن 
 دامن سیب کشانیم سوی شفتالوببریم از گل تر چند سخن سوی سمن 
 چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادبمست را حد نزند شرع مرا نیز مزن 
 ادب و بی‌ادبی نیست به دستم چه کنمچو شتر می کشدم مست شتربان به رسن 
 بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفتبشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن 
 گفت گل راز من اندرخور طفلان نبودبچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن 
 گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشقگفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن 
 گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنمتنن تن تننن تن تننن تن تننن 
 گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوندکه مگر ماه گرفته‌ست مجو شور و فتن 
 طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شده‌ستفتنه‌ها زاید ناچار شب آبستن 
 برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزدلرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن 
 تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدمکه چراغی است نهان گشته در این زیر لگن 
 جهد کن تا لگن جهل ز دل برداریتا که از مشرق جان صبح برآید روشن 
 شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روحکه چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن