دیوان شمس/همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم)
'


 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنمهمه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم 
 حرام دارم با مردمان سخن گفتنو چون حدیث تو آید سخن دراز کنم 
 هزار گونه بِلَنگَم به هر رهم که برندرهی که آن به سوی تو است تُرکتاز کنم 
 اگر به دست من آید چو خضر آب حیاتز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم 
 ز خارخار غم تو چو خارچین گردمز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم 
 ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورمچو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم 
 چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرامبه مسجد فلک هفتمین نماز کنم 
 همه سعادت بینم چو سوی نحس رومهمه حقیقت گردد اگر مجاز کنم 
 مرا و قوم مرا عاقبت شود محمودچو خویش را پی محمود خود ایاز کنم 
 چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دلچو ذره‌ها همه را مست و عشقباز کنم 
 پریر عشق مرا گفت من همه نازمهمه نیاز شو آن لحظه‌ای که ناز کنم 
 چو ناز را بگذاری همه نیاز شویمن از برای تو خود را همه نیاز کنم 
 خموش باش زمانی بساز با خمشیکه تا برای سماع تو چنگ ساز کنم