دیوان شمس/همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
ظاهر
| همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم | همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم | |||||
| حرام دارم با مردمان سخن گفتن | و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم | |||||
| هزار گونه بِلَنگَم به هر رهم که برند | رهی که آن به سوی تو است تُرکتاز کنم | |||||
| اگر به دست من آید چو خضر آب حیات | ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم | |||||
| ز خارخار غم تو چو خارچین گردم | ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم | |||||
| ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم | چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم | |||||
| چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام | به مسجد فلک هفتمین نماز کنم | |||||
| همه سعادت بینم چو سوی نحس روم | همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم | |||||
| مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود | چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم | |||||
| چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل | چو ذرهها همه را مست و عشقباز کنم | |||||
| پریر عشق مرا گفت من همه نازم | همه نیاز شو آن لحظهای که ناز کنم | |||||
| چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی | من از برای تو خود را همه نیاز کنم | |||||
| خموش باش زمانی بساز با خمشی | که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم | |||||