دیوان شمس/هر روز بامداد درآید یکی پری
ظاهر
| هر روز بامداد درآید یکی پری | بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری | |||||
| گر عاشقی نیابی مانند من بتی | ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری | |||||
| ور عارفی حقیقت معروف جان منم | ور کاهلی چنان شوی از من که برپری | |||||
| ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی | ور مس کاسدی کنمت زر جعفری | |||||
| محتاج روی مایی گر پشت عالمی | محتاج آفتابی گر صبح انوری | |||||
| از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو | بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری | |||||
| ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد | وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری | |||||
| چون اسب میگریزی و من بر توام سوار | مگریز از او که بر تو بود کان بود خری | |||||
| صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی | قربان عید خنجر الله اکبری | |||||
| خاموش اگر چه بحر دهد در بیدریغ | لیکن مباح نیست که من رام یشتری | |||||