دیوان شمس/نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری
ظاهر
| نگاهبان دو دیدهست چشم دلداری | نگاه دار نظر از رخ دگر یاری | |||||
| وگر نه به سینه درآید به غیر آن دلبر | بگو برو که همیترسم از جگرخواری | |||||
| هلا مباد که چشمش به چشم تو نگرد | درون چشم تو بیند خیال اغیاری | |||||
| به من نگر که مرا یار امتحانها کرد | به حیله برد مرا کشکشان به گلزاری | |||||
| گلی نمود که گلها ز رشک او میریخت | بتی که جمله بتان پیش او گرفتاری | |||||
| چنین چنین به تعجب سری بجنبانید | که نادرست و غریبست درنگر باری | |||||
| چنانک گفت طراریم دزد در پی توست | چو من سپس نگریدم ربود دستاری | |||||
| ز آب دیده داوود سبزهها بررست | به عذر آنک به نقشی بکرد نظاری | |||||
| براند مر پدرت را کشان کشان ز بهشت | نظر به سنبله تر یکی ستمکاری | |||||
| حذر ز سنبل ابرو که چشم شه بر توست | هلا که مینگرد سوی تو خریداری | |||||
| چو مشتری دو چشم تو حی قیومست | به چنگ زاغ مده چشم را چو مرداری | |||||
| دهی تو کاله فانی بری عوض باقی | لطیف مشتریی سودمند بازاری | |||||
| خمش خمش که اگر چه تو چشم را بستی | ریای خلق کشیدت به نظم و اشعاری | |||||
| ولیک مفخر تبریز شمس دین با توست | چه غم خوری ز بد و نیک با چنین یاری | |||||