دیوان شمس/نوبهارا جان مایی جان‌ها را تازه کن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(نوبهارا جان مایی جان‌ها را تازه کن)
'


 نوبهارا جان مایی جان‌ها را تازه کنباغ‌ها را بشکفان و کشت‌ها را تازه کن 
 گل جمال افروخته‌ست و مرغ قول آموخته‌ستبی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن 
 سرو سوسن را همی‌گوید زبان را برگشاسنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن 
 شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنانفاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن 
 از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوعبرگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن 
 جمله گل‌ها صلح جو و خار بدخو جنگ جوخیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن 
 رعد گوید ابر آمد مشک‌ها بر خاک ریختای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن 
 نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زندکاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن 
 بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفتگر سماعت میل شد این بی‌نوا را تازه کن 
 سبزپوشان خضرکسوه همی‌گویند روچون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن 
 وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نیدر خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن