دیوان شمس/نه آتشهای ما را ترجمانی
ظاهر
| نه آتشهای ما را ترجمانی | نه اسرار دل ما را زبانی | |||||
| برهنه شد ز صد پرده دل و عشق | نشسته دو به دو جانی و جانی | |||||
| میان هر دو گر جبریل آید | نباشد ز آتشش یک دم امانی | |||||
| به هر لحظه وصال اندر وصالی | به هر سویی عیان اندر عیانی | |||||
| ببینی تو چه سلطانان معنی | به گوشه بامشان چون پاسبانی | |||||
| سرشته وصل یزدان کوه طور است | در آن کان تاب نارد یک زمانی | |||||
| اگر صد عقل کل بر هم ببندی | نگردد بامشان را نردبانی | |||||
| نشانیهای مردان سجده آرد | اگر زان بینشان گویم نشانی | |||||
| از آن نوری که حرف آن جا نگنجد | تو را این حرف گشته ارمغانی | |||||
| کمر شد حرفها از شمس تبریز | بیا بربند اگر داری میانی | |||||