دیوان شمس/ندا آمد به جان از چرخ پروین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ندا آمد به جان از چرخ پروین)
'


 ندا آمد به جان از چرخ پروینکه بالا رو چو دردی پست منشین 
 کسی اندر سفر چندین نماندجدا از شهر و از یاران پیشین 
 ندای ارجعی آخر شنیدیاز آن سلطان و شاهنشاه شیرین 
 در این ویرانه جغدانند ساکنچه مسکن ساختی ای باز مسکین 
 چه آساید به هر پهلو که گرددکسی کز خار سازد او نهالین 
 چه پیوندی کند صراف و قلابچه نسبت زاغ را با باز و شاهین 
 چه آرایی به گچ ویرانه‌ای راکه بالا نقش دارد زیر سجین 
 چرا جان را نیارایی به حکمتکه ارزد هر دمش صد چین و ماچین 
 نه آن حکمت که مایه گفت و گوی استاز آن حکمت که گردد جان خدابین 
 تو گوهر شو که خواهند و نخواهندنشانندت همه بر تاج زرین 
 رها کن پس روی چون پای کژمژالف می باش فرد و راست بنشین 
 چو معنی اسب آمد حرف چون زینبگو تا کی کشی بی‌اسب این زین 
 کلوخ انداز کن در عشق مردانتو هم مردی ولی مرد کلوخین 
 عروسی کلوخی با کلوخیکلوخ آرد نثار و سنگ کابین 
 به گورستان به زیر خشت بنگرکه نشناسی تو سارانشان ز پایین 
 خدایا دررسان جان را به جان‌هابدان راهی که رفتند آل یاسین 
 دعای ما و ایشان را درآمیزچنان کز ما دعای و از تو آمین 
 عنایت آن چنان فرما که باشدز ما احسان اندک وز تو تحسین 
 ز شهوانی به عقلانی رسانمانبر اوج فوق بر زین لوح زیرین