دیوان شمس/می گریزد از ما و ما قوامش داریم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(می گریزد از ما و ما قوامش داریم)
'


 می گریزد از ما و ما قوامش داریمزن زنانش آریم کش کشانش آریم 
 می دود آن زیبا بر گل و سوسن‌هاگو بیا ما را بین ما از آن گلزاریم 
 می کند دلداری وان همه طراریحق آن طره او که همه طراریم 
 دام دل بگشاییم بوسه زو برباییمتا نپندارد که ما تهی گفتاریم 
 هوش ما چون اختر یار ما خورشیدیزین سبب هر صبحی کشته آن یاریم 
 گر بگوید فردا از غرور و سودانقد را نگذاریم پا بر این افشاریم 
 بحر او پرمرجان مشرب محتاجانتا بود در تن جان ما بر این اقراریم 
 هر چه تو فرمایی عقل و دین افزاییهین بفرما که ما بنده و اشکاریم 
 ای لبانت شکر گیسوانت عنبروی از آن شیرینتر که همی‌پنداریم 
 ساربان آهسته بهر هر دلخستهکن مدارا آخر کاندر این قطاریم 
 اندر این بیشه ستان رحم کن بر مستانگر نی ما چون شیریم هم نی چون کفتاریم 
 هین خمش کان مه رو وان مه نازک خوسر بپوشد چون ما کاشف اسراریم 
 با همو گوید سر خالق هر مخبرما هنوز از خامی سخت ناهمواریم