دیوان شمس/موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین)
'


 موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چیناز فراق دلبری کاسدکن خوبان چین 
 جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنودل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین 
 دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غمعشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین 
 دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرالیک غرقه گشته هم چنگی زند در آن و این 
 از در دل درشدم امروز دیدم حال اوزردروی و جامه چاک و بی‌یسار و بی‌یمین 
 گفتمش چونی دلا او گریه درشدهای هایاز فراق ماه روی همنشان همنشین