دیوان شمس/منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم)
'


 منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدمسر صندوق گشادم گهری دزدیدم 
 ز زلیخای حرم چادر سر بربودمچو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم 
 سر سودای کسی قصد سر من داردکی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم 
 چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمینچون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم 
 این چه ماه است که اندر دل و جان‌ها گرددکه من از گردش او بس چو فلک گردیدم 
 جان اخوان صفا اوست که اندر هوسشهمه دردی جهان در سر خود مالیدم 
 اندر این چاه جهان یوسف حسنی است نهانمن بر این چرخ از او همچو رسن پیچیدم 
 هله ای عشق بیا یار منی در دو جهاناز همه خلق بریدم به تو برچفسیدم 
 زان چنین در فرحم کز قدحت سرمستمزان گزیده‌ست مرا حق که تو را بگزیدم 
 بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی استکه چو گل در چمنش جامه جان بدریدم 
 اندر آن باغ یکی دلبر بالاشجری استکه چو برگ از شجر اندر قدمش ریزیدم 
 بس کنم آنچ بگفت او که بگو من گفتمو آنچ فرمود بپوشان و مگو پوشیدم 
 شمس تبریز که آفاق از او شد پرنورمن به هر سوی چو سایه ز پیش گردیدم