دیوان شمس/مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
ظاهر
| مستی و عاشقی و جوانی و جنس این | آمد بهار خرم و گشتند همنشین | |||||
| صورت نداشتند مصور شدند خوش | یعنی مخیلات مصورشده ببین | |||||
| دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید | در دیده اندرآید صورت شود یقین | |||||
| تبلی السرایر است و قیامت میان باغ | دلها همینمایند آن دلبران چین | |||||
| یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست | تا کی نهان بود دل تو در میان طین | |||||
| ایاک نعبد است زمستان دعای باغ | در نوبهار گوید ایاک نستعین | |||||
| ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم | بگشا در طرب مگذارم دگر حزین | |||||
| ایاک نستعین که ز پری میوهها | اشکسته میشوم نگهم دار ای معین | |||||
| هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب | نرگس چه خیره مینگرد سوی یاسمین | |||||
| سوسن زبان برون کند افسوس میکند | گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین | |||||
| یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا | نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین | |||||
| سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار | اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین | |||||
| سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو | غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین | |||||
| بید پیاده بر لب جو اندر آینه | حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین | |||||
| اول فشاندنی است که تا جمع آورد | وآنگه کند نثار درافشان واپسین | |||||
| در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار | مرغان چو مطربان بسرایند آفرین | |||||
| آن میر مطربان که ورا نام بلبل است | مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین | |||||
| گوید به کبک فاخته کخر کجا بدیت | گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین | |||||
| شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب | کی صید کرد از عدم آورد بر زمین | |||||
| یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان | کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین | |||||
| ما چند صورتیم یزک وار آمده | نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین | |||||
| یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان | شیرین لبان رسند ز دریای انگبین | |||||
| نک نامه شان رسید به خرما و نیشکر | و آن نار دانه دانه و بیهیچ دانه بین | |||||
| ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت | مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین | |||||
| انگور دیر آمد زیرا پیاده بود | دیر آ و پخته آ که تویی فتنهای مهین | |||||
| ای آخرین سابق و ای ختم میوهها | وی چنگ درزده تو به حبل الله متین | |||||
| شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس | چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین | |||||
| اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات | تلخی بلای توست چو خار ترنگبین | |||||
| ای عارف معارف و ای واصل اصول | ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین | |||||
| از دست توست خربزه در خانهای نهان | در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین | |||||
| از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت | آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین | |||||
| چون گوش تو نداشت ببستند گردنش | گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین | |||||
| فی جیدها ببست خدا حبل من مسد | زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین | |||||
| گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود | از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین | |||||
| ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج | بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین | |||||
| حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر | مردم ز راه گوش شود فربه و سمین | |||||
| باقیش برنویسد آن شهریار لوح | نقاش چین بگوید تو نقشها مچین | |||||
| نقاش چین بگفتم آن روح محض را | آن خسرو یگانه تبریز شمس دین | |||||