دیوان شمس/مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
ظاهر
| مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری | به خدا کز دل و از دلبر ما بیاثری | |||||
| آفتابی که به هر روزنهای درتابی | از سر روزن آن اصل بصر بیبصری | |||||
| باد شبگیر که چون پیک خبرها آری | ز آنچ دریای خبرهاست چرا بیخبری | |||||
| دیدبانا که تو را عقل و خرد میگویند | ساکن سقف دماغی و چراغ نظری | |||||
| بر سر بام شدستی مه نو میجویی | مه نو کو و تو مسکین به کجا مینگری | |||||
| دل ترسنده که از عشق گریزان شدهای | ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری | |||||
| رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی | وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری | |||||
| ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان | که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری | |||||
| به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم | میگریزی همه شب گر چه شه باحشری | |||||
| میگریزی تو ولی جان نبری از کف عشق | تیرت آید سه پری گر چه همه تن سپری | |||||
| گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری | ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری | |||||
| مردم چشم که مردم به تو مردم بیند | نظرت نیست به دل گر چه که صاحب نظری | |||||
| در درون ظلمات سیهی چشمان | همچو آب حیوان ساکنی و مستتری | |||||
| خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد | آنک از چشمه او جوش کند دیده وری | |||||
| گر شکر را خبری بودی از لذت عشق | آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری | |||||
| چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد | ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری | |||||
| شیر گردون که همه شیردلان از تو برند | جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری | |||||
| جگر باجگران آب ظفر از تو خورند | به کمینگاه دل اهل دلان بیجگری | |||||
| شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکدهای است | جان پروانه بود بر شرر شمع جری | |||||
| پر پروانه بسوزد جز پروانه دل | که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری | |||||
| شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل میرو | تا تو را علم دهد واهب انسان و پری | |||||
| رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل | تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری | |||||
| گر توانی عوض سر سر دیگر دادن | سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری | |||||
| سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری | ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری | |||||
| شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند | قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری | |||||
| مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم | که نبود و نبود سیمبری سیم بری | |||||
| مشتری بود زلیخا مه کنعانی را | سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری | |||||
| زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل | بتری غره مشو چنگ کنندت بتری | |||||
| چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست | وای بر مادر تو گر نکند دل پدری | |||||
| ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم | زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری | |||||
| گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی | ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری | |||||
| سر قدم کن چو قلم بر اثر دل میرو | که اثرهاست نهان در عدم و بیصوری | |||||