دیوان شمس/مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم)
'


 مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهموگر درم نگشایی مقیم درگاهم 
 چو ماهیم که بیفکند موج بیرونشبه غیر آب نباشد پناه و دلخواهم 
 کجا روم به سر خویش کی دلی دارممن و تن و دل من سایه شهنشاهم 
 به توست بیخودیم گر خراب و سرمستمبه توست آگهی من اگر من آگاهم 
 نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی استنه کهربام تویی گر مثل پر کاهم 
 نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توستکه چون کلیچه فتاده کنون در افواهم 
 ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردمچو هی نشسته به پهلوی لام اللهم 
 ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشمبس است دولت عشق تو منصب و جاهم 
 چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهمنه چون مشبهیان سرنگون اشباهم 
 اگر تتار غمت خشم و ترکیی آردبه عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم 
 اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌امبه سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم 
 برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگوکه زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم