دیوان شمس/مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیماری)
'


 مثال باز رنجورم زمین بر من ز بیمارینه با اهل زمین جنسم نه امکان است طیاری 
 چو دست شاه یاد آید فتد آتش به جان مننه پر دارم که بگریزم نه بالم می‌کند یاری 
 الا ای باز مسکین تو میان جغدها چونینفاقی کردیی گر عشق رو بستی به ستاری 
 ولیکن عشق کی پنهان شود با شعله سینهخصوصا از دو دیده سیل همچون چشمه جاری 
 بس استت عزت و دوران ز ذوق عشق پرلذتکجا پیدا شود با عشق یا تلخی و یا خواری 
 اگر چه تو نداری هیچ مانند الف عشقتبه صدر حرف‌ها دارد چرا زان رو که آن داری 
 حلاوت‌های جاویدان درون جان عشاق استز بهر چشم زخم است این نفیر و این همه زاری 
 تن عاشق چو رنجوران فتاده زار بر خاکینیابد گرد ایشان را به معنی مه به سیاری 
 مغفل وار پنداری تو عاشق را ولیکن اوبه هر دم پرده می‌سوزد ز آتش‌های هشیاری 
 لباس خویش می‌درد قبای جسم می‌سوزدکه تا وقت کنار دوست باشد از همه عاری 
 به غیر دوست هر چش هست طراران همی‌دزدندبه معنی کرده او زین فعل بر طرار طراری 
 که تا خلوت کند ز ایشان کند مشغول ایشان رابگیرد خانه تجرید و خلوت را به عیاری 
 ندانی سر این را تو که علم و عقل تو پرده استبرون غار و تو شادان که خود در عین آن غاری 
 بدرد زهره جانت اگر ناگاه بینی توکه از اصحاب کهف دل چگونه دور و اغیاری 
 ز یک حرفی ز رمز دل نبردی بوی اندر عمراگر چه حافظ اهلی و استادی تو ای قاری 
 چه دورت داشتند ایشان که قطب کارها گشتیو از این اشغال بی‌کاران نداری تاب بی‌کاری 
 تو را دم دم همی‌آرند کاری نو به هر لحظهکه تا نبود فراغت هیچ بر قانون مکاری 
 گهی سودای استادی گهی شهوت درافتادیگهی پشت سپه باشی گهی دربند سالاری 
 دمار و ویل بر جانت اگر مخدوم شمس الدینز تبریزت نفرماید زکات جان خود یاری