دیوان شمس/قضا آمد شنو طبل نفیرش
ظاهر
| قضا آمد شنو طبل نفیرش | نفیرش تلختر یا زخم تیرش | |||||
| چو دایه این جهان پستان سیه کرد | گلوگیر آمدت چون شهد شیرش | |||||
| خنک طفلی که دندان خرد یافت | رهد زین دایه و شیر و زحیرش | |||||
| بشارتهای غیبی شد غذااش | ز شیرش وارهانید از بشیرش | |||||
| چو هر دم میرسد تلقین عشقش | چه غم دارد ز منکر یا نکیرش | |||||
| چو آن خورشید بر وی سایه انداخت | ز دوزخ ایمنست و زمهریرش | |||||
| به اقبال جوان واگشت جانی | که راه دین نزد این چرخ پیرش | |||||
| بدان دارالامان و اصل خود رفت | رهید از دامگاه و دار و گیرش | |||||
| رهید از بند شحنه حرص و آزی | که کرده بود بیچاره و حقیرش | |||||
| رو ای جان کز رباط کهنه جستی | ز غصه آجر و حجره و حصیرش | |||||
| نثارش آید از رضوان جنت | کنارش گیرد آن بدر منیرش | |||||
| تماشا یافت آن چشم عفیفش | سعادت یافت آن نفس فقیرش | |||||
| خجسته باد باغستان خلدش | مبارک باد آن نعم المصیرش | |||||