دیوان شمس/قسمت چهارم
ظاهر
| عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست | تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست | |||||
| اجزای وجود من همه دوست گرفت | نامیست ز من بر من و باقی همه اوست | |||||
| عشقت به دلم درآمد و شاد برفت | بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت | |||||
| گفتم به تکلف دو سه روز بنشین | بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت | |||||
| عشق تو چنین حکیم و استاد چراست | مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست | |||||
| بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست | ور عشق خوش است این همه فریاد چراست | |||||
| عشق تو در اطراف گیایی میتاخت | مسکین دل من دید نشانش بشناخت | |||||
| روزیکه دلم ز بند هستی برهد | در کتم عدم چه عشقها خواهم باخت | |||||
| عشقی که از او وجود بیجان میزیست | این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست | |||||
| اندر تن ماست یا برون از تن ماست | یا در نظر شمس حق تبریزیست | |||||
| عشقی نه به اندازهی ما در سر ماست | و این طرفه که بار ما فزون از خر ماست | |||||
| آنجا که جمال و حسن آن دلبر ماست | ما در خور او نهایم و او درخور ماست | |||||
| عقل آمد و پند عاشقان پیش گرفت | در ره بنشست و رهزنی کیش گرفت | |||||
| چون در سرشان جایگه پند ندید | پای همه بوسید و ره خویش گرفت | |||||
| عمریست که جان بنده بیخویشتن است | و انگشتنمای عالمی مرد و زن است | |||||
| برخاستن از جان و جهان مشکل نیست | مشکل ز سر کوی تو برخاستن است | |||||
| قومی غمگین و خود مدان غم ز کجاست | قومی شادان و بیخبر کان ز چه جاست | |||||
| چندین چپ و راست بیخبر از چپ و راست | چنین من و ماست بیخبر از من و ما است | |||||
| گر آتش دل نیست پس این دود چراست | ور عود نسوخت بوی این عود چراست | |||||
| این بودن من عاشق و نابود چراست | پروانه ز سوز شمع خشنود چراست | |||||
| گر آه کنم آه بدین قانع نیست | ور خاک شوم شاه بدین قانع نیست | |||||
| ور سجده کنم چو سایه هرسو که مه است | پنهان چه کنم ماه بدین قانع نیست | |||||
| گر باد بر آن زلف پریشان زندت | مه طال بقا از بن دندان زندت | |||||
| ای ناصح من ز خود برآئی و ز نصح | گر زانچه دلم چشیده بر جان زندت | |||||
| گر بر سر شهوت و هوا خواهی رفت | از من خبرت که بینوا خواهی رفت | |||||
| ور درگذری از این ببینی بعیان | کز بهر چه آمدی کجا خواهی رفت | |||||
| گر جملهی آفاق همه غم بگرفت | بیغم بود آنکه عشق محکم بگرفت | |||||
| یک ذره نگر که پای در عشق بکوفت | وان ذره جهان شد که دو عالم بگرفت | |||||
| گر دامن وصل تو کشم جنگی نیست | ور طعنهی عشقت شنوم ننگی نیست | |||||
| با وصل خوشت میزنم و میگیرم | وصلی که در او فراق را رنگی نیست | |||||
| گر در وصلی بهشت یا باغ اینست | ور در هجری دوزخ با داغ اینست | |||||
| عشق است قدیم در جهان پوشیده | پوشیده برهنه میکند لاغ اینست | |||||
| گر دف نبود نیشکر او دف ماست | آخر نه شراب عاشقی در کف ماست | |||||
| آخر نه قباد صفشکن در صف ماست | آخر نه سلیمان نهان آصف ماست | |||||
| گر شرم همی از آن و این باید داشت | پس عیب کسان زیر زمین باید داشت | |||||
| ور آینهوار نیک و بد بنمایی | چون آینه روی آهنین باید داشت | |||||
| گرمای تموز از دل پردرد شماست | سرمای زمستان تبش سرد شماست | |||||
| این گرمی و سردی نرسد با صدپر | بر گرد جهانیکه در او گرد شماست | |||||
| گر حلقهی آن زلف چو شستت نگرفت | تا باده از آن دو چشم مستت نگرفت | |||||
| می طعنه زنند دشمنانم شب و روز | کز پای درآمدی و دستت نگرفت | |||||
| کس دل ندهد بدو که خونخوار منست | جان رفت چه جای کفش و دستار منست | |||||
| تو نیز برو دلا که این کار تو نیست | این کار منست کار من است کار منست | |||||
| کس نیست که اندر هوسی شیدا نیست | کس نیست که اندر سرش این سودا نیست | |||||
| سررشتهی آن ذوق کزو خیزد شوق | پیداست که هست آن ولی پیدا نیست | |||||
| گفتار تو زر و فعلت ارزیزین است | یک حبه به نزد کس نیرزی زینست | |||||
| اسبی که بهاش کم ز ار ز زین است | آنرا تو ز بهر ره نوروزی زینست | |||||
| گفتا که بیا سماع در کار شدهاست | گفتم که برو که بنده بیمار شدهاست | |||||
| گوشم بکشید و گفت از اینها بازآی | کان فتنه هردو کون بیدار شدهاست | |||||
| گفتا که شکست توبه بازآمد مست | چون دید مرا مست بهم برزد دست | |||||
| چون شیشه گریست توبهی ما پیوست | دشوار توان کردن و آسان بشکست | |||||
| گفتا بجهم همچو کبوتر ز کفت | گفت ار بجهی کند غمم مستخفت | |||||
| گفتم که شدم خوار و زبون و تلفت | گفت از تلف منست عزو شرفت | |||||
| گفتم چشمم که هست خاک کویت | پرآب مدار بیرخ نیکویت | |||||
| گفتا که نه کس بود که در دولت من | از من همه عمر باشد آب رویت | |||||
| گفتم دلم از تو بوسهای خواهانست | گفتا که بهای بوسهی ما جانست | |||||
| دل آمد و در پهلوی جان گشت روان | یعنی که بیا بیع و بها ارزانست | |||||
| گفتم عشقت قرابت و خویش منست | غم نیست غم از دل بداندیش منست | |||||
| گفتا بکمان و تیر خود مینازی | گستاخ مینداز گرو پیش منست | |||||
| گفتم که بیا بچشم من درنگریست | من نیز به حال گفتمش کاین دغلیست | |||||
| گفتا که چه میرمی و اینت با کیست | تو مردهی اینی همه ناموس تو چیست | |||||
| گفتند که دل دگر هوایی میپخت | از ما بشد و هوای جایی میپخت | |||||
| تا باز آمد به عذر دیدم ز دمش | کانجا ز برای من ابایی میپخت | |||||
| گفتم که دلم آلت و انگاز مست | مانند رباب دل همآواز منست | |||||
| خود ایندل من یار کسی دیگر بود | من میگفتم مگر که همباز منست | |||||
| گفتند که شش جهت همه نور خداست | فریاد ز حلق خاست کان نور کجاست | |||||
| بیگانه نظر کرد بهر سو چپ و راست | گفتند دمی نظر بکن بیچپ و راست | |||||
| گفتی چونی بنده چنانست که هست | سودای تو بر سر است و سر بر سر دست | |||||
| میگردد آن چیز بگرد سر من | نامش نتوان گفت ولیکن چه خوش است | |||||
| گفتی گشتم ملول و سودام گرفت | تا شد دل از این کار و از این جام گرفت | |||||
| ترسم بروی جامه دران بازآئی | کان گرگ درنده باز تنهام گرفت | |||||
| گم باد سریکه سروران را پا نیست | وان دل که به جان غرقهی این سودا نیست | |||||
| گفتند در این میان نگنجد موئی | من موی شدم از آن مرا گنجانیست | |||||
| کوچک بودن بزرگ را کوچک نیست | هم کودکی از کمال خیزد شک نیست | |||||
| گر زانکه پدر حدیث کودک گوید | عاقل داند که آن پدر کودک نیست | |||||
| گویند بیا به باغ کانجا لاغ است | نی زحمت نزهت و نه بانگ زاغ است | |||||
| اندر دل من رنگرز صباغست | کاندر پر هر زاغ از او صد باغ است | |||||
| گویند که صاحب فنون عقل کل است | مایه ده این چرخ نگون عقل کل است | |||||
| آن عقل که عقل داشت آن جزوی بود | ور عقل ز عقل شد کنون عقل کل است | |||||
| گویند که عشق عاقبت تسکین است | اول شور است و عاقبت تمکین است | |||||
| جانست ز آسیاش سنگ زیرین | این صورت بیقرار بالایین است | |||||
| گویند مرا که این همه درد چراست | وین نعره و آواز و رخ زرد چراست | |||||
| گویم که چنین مگو که اینکار خطاست | رو روی مهش ببین و مشکل برخاست | |||||
| لطف تو جهانی و قرانی افراشت | وین تعبیههای خود به چیزی ننگاشت | |||||
| یک قطره از آن آب در این بحر چکید | یگدانه ز انبار در این صحرا کاشت | |||||
| ما را بجز این زبان زبانی دگر است | جز دوزخ و فردوس مکانی دگر است | |||||
| آزادهدلان زنده به جان دگرند | آن گوهر پاکشان زکانی دگر است | |||||
| ما را بدم پیر نگه نتوان داشت | در خانهی دلگبر نگه نتوان داشت | |||||
| آنرا که سر زلف چو زنجیر بود | در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت | |||||
| ما عاشق عشقیم که عشق است نجات | جان چون خضر است و عشق چون آبحیات | |||||
| وای آنکه ندارد از شه عشق برات | حیوان چه خبر دارد از کان نبات | |||||
| ما عاشق عشقیم و مسلمان دگر است | مامور ضعیفیم و سلیمان دگر است | |||||
| از ما رخ زرد و جگرپاره طلب | بازارچهی قصب فروشان دگر است | |||||
| ماه عید است و خلق زیر و زبر است | تا فرجه کند هرآنکه صاحب نظر است | |||||
| چه طبل زنی که طبل با شور و شر است | زان طبل همی زند که آن خواجه کراست | |||||
| ماهی تو که فتنهای نداری ز تو دست | درمان ز که جویم که دلم از تو بخست | |||||
| می طعنه زنی که بر جگر آبت نیست | گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست | |||||
| ماهی که نه زیر و نی به بالاست کجاست | جانی که نه بیما و نه با ماست کجاست | |||||
| اینجا آنجا مگو بگو راست کجاست | عالم همه اوست آنکه بیناست کجاست | |||||
| مرغ جان را میل سوی بالا نیست | در شش جهتش پر زدن وپروا نیست | |||||
| گفتی به کجا پرد که او را یابد | نی خود بکجا پرد که آن آنجا نیست | |||||
| مرغ دل من چو ترک این دانه گرفت | انصاف بده که نیک مردانه گرفت | |||||
| از دل چو بماند دلبرش دست کشید | از جان چو بجست پای جانانه گرفت | |||||
| مر وصل ترا هزار صاحب هوس است | تا خود به وصال تو که را دسترس است | |||||
| آن کس که بیافت راحتی یافت تمام | وانکس که نیافت رنج نایافت بس است | |||||
| مست است دو چشم از دو چشم مستت | دریاب که از دست شدم در دستت | |||||
| تو هم به موافقت سری در جنبان | گر زانکه سر عاشق هستی هستت | |||||
| مستم ز خمار عبهر جادویت | دفعم چو دهی چو آمدم در کویت | |||||
| من سیر نمیشوم ز لب تر کردن | آن به که مرا درافکنی درجویت | |||||
| مستی ز ره آمد و بما در پیوست | ساغر میگشت در میان دست بدست | |||||
| از دست فتاد ناگهان و بشکست | جامی چه زند میانهی چندین مست | |||||
| معشوق شرابخوار و بیسامانست | خونخواره و شوخ و شنگ و نافرمانست | |||||
| کفر سر جعد آن صنم ایمانست | دیریست که درد عشق بیدرمانست | |||||
| من آن توام کام منت باید جست | زیرا که در این شهر حدیث من و تست | |||||
| گر سخت کنی دل خود ار نرم کنی | من از دل سخت تو نمیگردم سست | |||||
| من بندهی آن کسم که بیماش خوش است | جفت غم آن کسم که تنهاش خوش است | |||||
| گویند وفای او چه لذت دارد | ز آنم خبری نیست جفاهاش خوش است | |||||
| من زان جانم که جانها را جانست | من زان شهرم که شهر بیشهرانست | |||||
| راه آن شهر راه بیپایانست | رو بیسر و پا شو که سر و پا آنست | |||||
| منصور حلاجی که اناالحق میگفت | خاک همه ره به نوک مژگان میرفت | |||||
| درقلزم نیستی خود غوطه بخورد | آنکه پس از آن در اناالحق میسفت | |||||
| من کوهم و قال من صدای یار است | من نقشم و نقشبندم آن دلدار است | |||||
| چون قفل که در بانگ درآمد ز کلید | میپنداری که گفت من گفتار است | |||||
| من محو خدایم و خدا آن منست | هر سوش مجوئید که در جان منست | |||||
| سلطان منم و غلط نمایم بشما | گویم که کسی هست که سلطان منست | |||||
| میدان که در درون تو مثال غاریست | واندر پس آنغار عجب بازاریست | |||||
| هرکس یاری گرفت و کاری بگزید | این یار نهانیست عجب یاریست | |||||
| میگرییم زار و یار گوید زرقست | چون زرق بود که دیده در خون غرقست | |||||
| تو پنداری که هر دلی چون دل تست | نی نی صنما میان دلها فرقست | |||||
| میگفت یکی پری که او ناپیداست | کان جان که مقدست است از جای کجاست | |||||
| آنکس که از هر دو جهان روزه گشاست | بیکام و دهان روزهگشایی او راست | |||||
| مینال که آن ناله شنو همسایه است | مینال که بانک طفل مهر دایه است | |||||
| هرچند که آن دایهی جان خودرایه است | مینال که ناله عشق را سرمایه است | |||||
| ناگاه بروئید یکی شاخ نبات | ناگاه بجوشید چنین آب حیات | |||||
| ناگاه روان شد ز شهنشه صدقات | شادی روان مصطفی را صلوات | |||||
| ناگه ز درم درآمد آن دلبر مست | جام می لعل نوش کرده بنشست | |||||
| از دیدن و از گرفتن زلف چو شست | رویم همه چشم گشت و چشمم همه دست | |||||
| نه چرخ غلام طبع خود رایهی ماست | هستی ز برای نیستی مایهی ماست | |||||
| اندر پس پردهها یکی دایهی ماست | ما آمده نیستیم این سایهی ماست | |||||
| نی با تو دمی نشستنم سامانست | نی بیتو دمی زیستنم امکانست | |||||
| اندیشه در این واقعه سرگردانست | این واقعه نیست درد بیدرمانست | |||||
| نی بیزر و زور شه سپه بتوان داشت | نی بیدل و زهره ره نگه بتوان داشت | |||||
| در سنگستان قرابه آنکس ببرد | کز سنگ قرابه را نگه بتوان داشت | |||||
| هان ای دل خسته روز مردانگیست | در عشق توم چه جای بیگانگیست | |||||
| هر چیز که در تصرف عقل آید | بگذار کنون که وقت دیوانگیست | |||||
| هجران خواهی طریق عشاقانست | وانکو ماهیست جای او عمانست | |||||
| گه سایه طلب کنند و گاهی خورشید | آن ذره که او سایه نخواهد جانست | |||||
| هر جان عزیز کو شناسای رهست | داند که هر آنچه آید از کارگه است | |||||
| بر زادهی چرخ و چرخ چون جرم نهی | کاین چرخ ز گردیدن خود بیگنه است | |||||
| هر جان که از او دلبر ما شادانست | پیوسته سرش سبز و دلش خندانست | |||||
| اندازهی جان نیست چنان لطف و جمال | آهسته بگوئیم مگر جانانست | |||||
| هر چند به حلم یار ما جورکش است | لیکن زاری عاشقان نیز خوش است | |||||
| جان عاشق چون گلستان میخندد | تن میلفرزد چو برگ گوئی تبش است | |||||
| هرچند شکر لذت جان و جگر است | آن خود دگر است و شکر او دگر است | |||||
| گفتم که از آن نیشکرم افزون کن | گفتا نه یقین است که آن نیشکر است | |||||
| هرچند فراق پشت امید شکست | هرچند جفا دو دوست آمال ببست | |||||
| نومید نمیشود دل عاشق مست | مردم برسد بهر چه همت دربست | |||||
| هرچند که بار آن شترها شکر است | آن اشتر مست چشم او خود دگر است | |||||
| چشمش مست است و او ز چشمش بتر است | او از مستی ز چشم خود بیخبر است | |||||
| هر درویشی که در شکست خویش است | تا ظن نبری که او خیال اندیش است | |||||
| آنجا که سراپردهی آنخوش کیش است | از کون و مکان و کل عالم پیش است | |||||
| هر ذره که چون گرسنه بر خوان خداست | گر تا باید خورند اینخوان برپاست | |||||
| بر خوان ازل گرچه ز خلقان غوغاست | خوردند و خوردند کم نشد خوان برجاست | |||||
| هر ذره که در هوا و در کیوانست | بر ما همه گلشن است و هم بستانست | |||||
| هرچند که زر ز راههای کانست | هر قطره طلسمیست و در او عمانست | |||||
| هر ذره که در هوا و در هامونست | نیکو نگرش که همچو ما مجنونست | |||||
| هر ذره اگر خوش است اگر محزونست | سرگشته خورشید خوش بیچونست | |||||
| هر ذره و هر خیال چون بیداریست | از شادی و اندهان ما هشیاریست | |||||
| بیگانه چرا نشد میان خویشان | کز باخبران بیخبری بدکاریست | |||||
| هر روز به نو برآید آن دلبر مست | با ساغر پرفتنهی پرشور بدست | |||||
| گر بستانم قرابهی عقل شکست | ور نستانم ندانم از دستش رست | |||||
| هر روز حجاب بیقراران بیش است | زان درد من از قطرهی باران بیش است | |||||
| آنجا که منم تا که بدانجا که منم | دو کون چه باشد که هزاران بیش است | |||||
| هر روز دلم در غم تو زارتر است | وز من دل بیرحم تو بیزارتر است | |||||
| بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا | حقا که غمت از تو وفادارتر است | |||||
| هر روز دل مرا سماع و طربیست | میگوید حسن او بر این نیز مهایست | |||||
| گویند چرا خوری تو با پنج انگشت | زیرا انگشت پنج آمد شش نیست | |||||
| هر صورت کاید به از او امکان هست | چون بهتر از آن هست نه معشوق منست | |||||
| صورتها را همه بران از دل خویش | تا صورت بیصورت آید در دست | |||||
| هر کز ز دماغ بنده بوی تو نرفت | وز دیدهی من خیال روی تو نرفت | |||||
| در آرزوی تو عمر بر دم شب و روز | عمرم همه رفت و آرزوی تو نرفت | |||||
| هشیار اگر زر و گر زرین است | اسب است ولی بهاش کم از زینست | |||||
| هر کو به خرابات نشد عنین است | زیرا که خرابات اصول دینست | |||||
| هم عابد و هم زاهد و هم خونریز است | خونریزی او خلاصهی پرهیز است | |||||
| خورشید چو با بنده عنایت دارد | عیبی نبود که بنده بیگه خیز است | |||||
| یاری که به حسن از صفت افزونست | در خانه درآمد که دل تو چونست | |||||
| او دامن خود کشان و دل میگفتش | دامن برکش که خانهی پرخونست | |||||
| یاری که به نزد او گل و خار یکیست | در مذهب او مصحف و زنار یکیست | |||||
| ما را غم آن یار چرا باید خورد | کو را خر لنگ و اسب رهوار یکیست | |||||
| یاری که غمش دوای هر بیمار است | او را یار است هرکه با او یار است | |||||
| گویند مرا باش در کار مدام | من بیکارم ولیک او در کار است | |||||
| یکبار به مردم و مرا کس نگریست | گر بار دگر زنده شوم دانم زیست | |||||
| ای کرده تو قصد من ترا با من چیست | یا صحبت ابلهان همه دیگ تهیست | |||||
| یک چشم من از روز جدایی بگریست | چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست | |||||
| چون روز وصال شد فرازش کردم | گفتم نگریستی نباید نگریست | |||||
| ای آنکه کنی کون و مکانرا محدث | پاکی و منزهی ز نسیان و حدث | |||||
| جز فکر تو در سرم همه عین خطاست | جز ذکر تو بر زبان ضلالست و عبث | |||||
| ما را چو ز عشق میشود راست مزاج | عشق است طبیب ما و داروی علاج | |||||
| پیوسته بدین عشق نخواهد رفتن | این عشق ز کس نزاد و نیداد نتاج | |||||
| اندر سر من نبود جز رای صلاح | اندر شب و روز پاک جویای صلاح | |||||
| امسال چنانم که نیارم گفتن | یک سال دگر وای مرا وای صلاح | |||||
| آبی که از این دیده چو خون میریزد | خونیست بیا ببین که چون میریزد | |||||
| پیداست که خون من چه برداشت کند | دل میخورد و دیده برون میریزد | |||||
| آنان که محققان این درگاهند | نزد دل اهل دل چو برگ کاهند | |||||
| اهل دل خاصگان شاهنشاهند | باقی همه هرچه هست خرج راهند | |||||
| آن تازه تنی که در بلای تو بود | آغشته به خون کربلای تو بود | |||||
| یارب که چه کار دارد و کارستان | آن بیکاری که از برای تو بود | |||||
| آنجا بنشین که همنشین مردانند | تا دود کدورت ترا بنشانند | |||||
| اندیشه مکن به عیب ایشان کایشان | زانبیش که اندیشه کنی میدانند | |||||
| آنجا که بهر سخن دل ما گردد | من میدانم که زود رسوا گردد | |||||
| چندان بکند یاد جمال خوش تو | کر هر نفسش نقش تو پیدا گردد | |||||
| آن خوبانی که فتنهی بتکدهاند | ما را به خرابات بتان ره زدهاند | |||||
| کافر دل و خونخواره این ره بدهاند | وز مکر چنین عابد و زاهد شدهاند | |||||
| آن دشمن دوست روی دیدی که چه کرد | یا هیچ به غور آن رسیدی که چه کرد | |||||
| گفتا همه آن کنم که رایت خواهد | دیدی که چه گفت و هم شنیدی که چه کرد | |||||
| آن دل که به شاهد نهان درنگرد | کی جانب ملکت جهان درنگرد | |||||
| بیزار شود ز چشم در روز اجل | کان روی رها کند به جان درنگرد | |||||
| آندم که ز افلاک گهر ریز کند | هر ذره بسوی اصل خود خیز کند | |||||
| از نخوت آن باد و زین باد هوس | هر ذره ز آفتاب پرهیز کند | |||||
| آن ذره که جز همدم خورشید نشد | بر نقد زد و سخرهی امید نشد | |||||
| عشقت به کدام سر درافتاد که زود | از باد تو رقصان چو سر بید نشد | |||||
| آن راحت جان گرد دلم میگردد | گرد دل و جان خجلم میگردد | |||||
| زین گل چو درخت سر برآرم خندان | کاب حیوان گرد گلم میگردد | |||||
| آنرا که به ضاعت قناعت باشد | هرگونه که خورد و خفت و طاعت باشد | |||||
| زنهار تولا مکن الا به خدای | کاین رغبت خلق نیم ساعت باشد | |||||
| آن را که به علم و عقل افراشتهاند | او را به حساب روزی انگاشتهاند | |||||
| وان را که سر از عقل تهی داشتهاند | از مال به جای آن درانباشتهاند | |||||
| آن را که خدای ناف بر عشق برید | او داند نالههای عشاق شنید | |||||
| هر جای که دانه دید زانجا برمید | پرید بدان سوی که مرغی نپرید | |||||
| آنرا که ز عشق دوست بیداد رسد | از رحمت و فضل اوش امداد رسد | |||||
| کوتاهی عمر بین به وصلم دریاب | تا پیش از اجل مرا به فریاد رسد | |||||
| آن را منگر که ذوفنون آید مرد | در عهد و وفا نگر که چون آید مرد | |||||
| از عهدهی عهد اگر برون آید مرد | از هرچه صفت کنی فزون آید مرد | |||||
| آن رفت که بودمی من از عشق تو شاد | از عشق تو می نایدم از عشقم یاد | |||||
| اسباب و علل پیش من آمد همه باد | بر بحر کجا بود ز کهگل بنیاد | |||||
| آن روز که جان خرقهی قالب پوشید | دریای عنایت از کرم میجوشید | |||||
| سرنای دل از بسکه می لب نوشید | هم بر لب تو مست شد و بخروشید | |||||