دیوان شمس/عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدی)
'


 عیش جهان پیسه بود گاه خوشی گاه بدیعاشق او شو که دهد ملکت عیش ابدی 
 چونک سپید است و سیه روز و شب عمر همهعمر دگر جو که بود ساده چو نور صمدی 
 ای تو فرورفته به خود گاه از آن گور و لحدغافل از این لحظه که تو در لحد بود خودی 
 دیدن روزی ده تو رزق حلال است تو راگرم به دکان چه روی در پی رزق عددی 
 نادره طوطی که تویی کان شکر باطن تونادره بلبل که تویی گلشنی و لعل خدی 
 لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درونآینه هر دو تویی لیک درون نمدی 
 عالم جان بحر صفا صورت و قالب کف اوبحر صفا را بنگر چنگ در این کف چه زدی 
 هیچ قراری نبود بر سر دریا کف راز آنک قرارش ندهد جنبش موج مددی 
 ز آنک کف از خشک بود لایق دریا نبودنیک به نیکی رود و بد برود سوی بدی 
 کف همگی آب شود یا به کناری برودز آنک دورنگی نبود در دل بحر احدی 
 موج برآید ز خود و در خود نظاره کندسجده کنان کای خود من آه چه بیرون ز حدی 
 جمله جان‌هاست یکی وین همه عکس ملکیدیده احول بگشا خوش نگر ار باخردی