دیوان شمس/عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
ظاهر
| عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان | میان راه پیش آمد نوازش کرد چون شاهان | |||||
| گرفته جام چون مستان در او صد عشوه و دستان | به پیشم داشت جام می گه گر میخوارهای بستان | |||||
| منور چون رخ موسی مبارک چون که سینا | مشعشع چون ید بیضا مشرح چون دل عمران | |||||
| هلا این لوح لایح را بیا بستان از این موسی | مکش سر همچو فرعونان مکن استیزه چون هامان | |||||
| بدو گفتم که ای موسی به دستت چیست آن گفت این | یکی ساعت عصا باشد یکی ساعت بود ثعبان | |||||
| ز هر ذره جدا صد نقش گوناگون بدید آید | که هر چه بوهریره را بباید هست در انبان | |||||
| به دست من بود حکمش به هر صورت بگردانم | کنم زهراب را دارو کنم دشوار را آسان | |||||
| زنم گاهیش بر دریا برآرم گرد از دریا | زنم گاهیش بر سنگی بجوشد چشمه حیوان | |||||
| گه آب نیل صافی را به دشمن خون نمودم من | نمودم سنگ خاکی را به عامه گوهر و مرجان | |||||
| به چشم حاسدان گرگم بر یعقوب خود یوسف | بر جهال بوجهلم محمد پیش یزدان دان | |||||
| گلاب خوش نفس باشد جعل را مرگ و جان کندن | جلاب شکری باشد به صفرایی زیان جان | |||||
| به ظاهر طالبان همراه و در تحقیق پشتاپشت | یکی منزل در اسفل کرد و دیگر برتر از کیوان | |||||
| مثال کودک و پیری که همراهند در ظاهر | ولیک این روزافزون است و آن هر لحظه در نقصان | |||||
| چه جام زهر و قند است این چه سحر و چشم بند است این | که سرگردان همیدارد تو را این دور و این دوران | |||||
| جهان ثابت است و تو ورا گردان همیبینی | چو برگردد کسی را سر ببیند خانه را گردان | |||||
| مقام خوف آن را دان که هستی تو در او ایمن | مقام امن آن را دان که هستی تو در او لرزان | |||||
| چو عکسی و دروغینی همه برعکس می بینی | چو کردی مشورت با زن خلاف زن کن ای نادان | |||||
| زن آن باشد که رنگ و بو بود او را ره و قبله | حقیقت نفس امارهست زن در بنیت انسان | |||||
| نصیحتهای اهل دل دوی نحل را ماند | پر از حلوا کند از لب ز فرش خانه تا ساران | |||||
| زهی مفهوم نامفهوم زهی بیگانه همدل | زهی ترشی به از شیرین زهی کفری به از ایمان | |||||
| خمش کن که زبان دربان شدهست از حرف پیمودن | چو دل بیحرف می گوید بود در صدر چون سلطان | |||||
| بتاب ای شمس تبریزی به سوی برجهای دل | که شمس مقعد صدقی نه چون این شمس سرگردان | |||||