دیوان شمس/عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایم)
'


 عالم گرفت نورم بنگر به چشم‌هایمنامم بها نهادند گر چه که بی‌بهایم 
 زان لقمه کس نخورده‌ست یک ذره زان نبرده‌ستبنگر به عزت من کان را همی‌بخایم 
 گر چرخ و عرش و کرسی از خلق سخت دور استبیدار و خفته هر دم مستانه می برآیم 
 آن جا جهان نور است هم حور و هم قصور استشادی و بزم و سور است با خود از آن نیایم 
 جبریل پرده دار است مردان درون پردهدر حلقه شان نگینم در حلقه چون درآیم 
 عیسی حریف موسی یونس حریف یوسفاحمد نشسته تنها یعنی که من جدایم 
 عشق است بحر معنی هر یک چو ماهی در بحراحمد گهر به دریا اینک همی‌نمایم