دیوان شمس/عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد)
'


 عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازدور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد 
 مه رو چو تویی باید ای ماه غلام توتا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد 
 عاشق چو منی باید کز مستی و بی‌خویشیبا خلق نپیوندد با خویش نپردازد 
 فارس چو تویی باید ای شاه سوار منکز وهم و گمان زان سو می‌راند و می‌تازد 
 عشق آب حیات آمد برهاندت از مردنای شاه که او خود را در عشق دراندازد 
 چون شاخ زرست این جان می‌کش به خودش می‌دانچندان که کشش بیند سوی تو همی‌یازد 
 باری دل و جان من مستست در آن معدنهر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد 
 چون چنگ شوی از غم خم داده وانگه اودر بر کشدت شیرین بی‌واسطه بنوازد 
 آن آهوی مفتونش چون تازه شود خونشآن شیر بدان آهو در میمنه بگرازد 
 شمس الحق تبریزی بر شمس فلک روزیباشد که طراز نو شعشاع تو بطرازد