دیوان شمس/عاشقی بر من پریشانت کنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عاشقی بر من پریشانت کنم)
'


 عاشقی بر من پریشانت کنمکم عمارت کن که ویرانت کنم 
 گر دو صد خانه کنی زنبوروارچون مگس بی‌خان و بی‌مانت کنم 
 تو بر آنک خلق را حیران کنیمن بر آنک مست و حیرانت کنم 
 گر که قافی تو را چون آسیاآرم اندر چرخ و گردانت کنم 
 ور تو افلاطون و لقمانی به علممن به یک دیدار نادانت کنم 
 تو به دست من چو مرغی مرده‌ایمن صیادم دام مرغانت کنم 
 بر سر گنجی چو ماری خفته‌ایمن چو مار خسته پیچانت کنم 
 خواه دلیلی گو و خواهی خود مگودر دلالت عین برهانت کنم 
 خواه گو لاحول خواهی خود مگوچون شهت لاحول شیطانت کنم 
 چند می‌باشی اسیر این و آنگر برون آیی از این آنت کنم 
 ای صدف چون آمدی در بحر ماچون صدف‌ها گوهرافشانت کنم 
 بر گلویت تیغ‌ها را دست نیستگر چو اسماعیل قربانت کنم 
 چون خلیلی هیچ از آتش مترسمن ز آتش صد گلستانت کنم 
 دامن ما گیر اگر تردامنیتا چو مه از نور دامانت کنم 
 من همایم سایه کردم بر سرتتا که افریدون و سلطانت کنم 
 هین قرائت کم کن و خاموش باشتا بخوانم عین قرآنت کنم