دیوان شمس/عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زن)
'


 عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زنتا چه‌ها در می دمد این عشق در سرنای تن 
 هست این سر ناپدید و هست سرنایی نهاناز می لب‌هاش باری مست شد سرنای من 
 گاه سرنا می نوازد گاه سرنا می گزدآه از این سرنایی شیرین نوای نی شکن 
 شمع و شاهد روی او و نقل و باده لعل اوای ز لعلش مست گشته هم حسن هم بوالحسن 
 بوحسن گو بوالحسن را کو ز بویش مست شدوان حسن از بو گذشت و قند دارد در دهن 
 آسمان چون خرقه رقصان و صوفی ناپدیدای مسلمانان که دیده‌ست خرقه رقصان بی‌بدن 
 خرقه رقصان از تن است و جسم رقصان است ز جانگردن جان را ببسته عشق جانان در رسن 
 ای دل مخمور گویی باده‌ات گیرا نبودباده گیرای او وانگه کسی با خویشتن