دیوان شمس/شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی)
'


 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانیبسی اشتر بجست از هر سوی کرد بیابانی 
 چو اشتر را ندید از غم بخفت اندر کنار رهدلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی 
 در آخر چون درآمد شب بجست از خواب و دل پرغمبرآمد گوی مه تابان ز روی چرخ چوگانی 
 به نور مه بدید اشتر میان راه استادهز شادی آمدش گریه به سان ابر نیسانی 
 رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحتکه هم خوبی و نیکویی و هم زیبا و تابانی 
 خداوندا در این منزل برافروز از کرم نوریکه تا گم کرده ی خود را بیابد عقل انسانی 
 شب قدر است در جانت چرا قدرش نمی‌دانیتو را می‌شورد او هر دم چرا او را نشورانی 
 تو را دیوانه کرده‌ست او قرار جانت برده‌ست اوغم جان تو خورده‌ست او چرا در جانش ننشانی 
 چو او آب است و تو جویی چرا خود را نمی‌جوییچو او مشک است و تو بویی چرا خود را نیفشانی