دیوان شمس/سوگند خوردهای که از این پس جفا کنی
ظاهر
| سوگند خوردهای که از این پس جفا کنی | سوگند بشکنی و جفا را رها کنی | |||||
| امروز دامن تو گرفتیم و میکشیم | تا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی | |||||
| میخندد آن لبت صنما مژده میدهد | کاندیشه کردهای که از این پس وفا کنی | |||||
| بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست | آنگه روا شود که تو حاجت روا کنی | |||||
| بی بحر تو چو ماهی بر خاک میطپیم | ماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی | |||||
| ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیر | حق با تو آن کند که تو در حق ما کنی | |||||
| چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی | جز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی | |||||
| خاموش کم فروش تو در یتیم را | آن کش بها نباشد چونش بها کنی | |||||