دیوان شمس/ساقی تو شراب لامکان را
ظاهر
| ساقی تو شراب لامکان را | آن نام و نشان بینشان را | |||||
| بفزا که فزایش روانی | سرمست و روانه کن روان را | |||||
| یک بار دگر بیا درآموز | ساقی گشتن تو ساقیان را | |||||
| چون چشمه بجوش از دل سنگ | بشکن تو سبوی جسم و جان را | |||||
| عشرت ده عاشقان می را | حسرت ده طالبان نان را | |||||
| نان معماریست حبس تن را | می بارانیست باغ جان را | |||||
| بستم سر سفره زمین را | بگشا سر خم آسمان را | |||||
| بربند دو چشم عیب بین را | بگشای دو چشم غیب دان را | |||||
| تا مسجد و بتکده نماند | تا نشناسیم این و آن را | |||||
| خاموش که آن جهان خاموش | در بانگ درآرد این جهان را | |||||