دیوان شمس/روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن)
'


 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زنزلف او دعوی کند کاینک رسن بازی رسن 
 عقل گوید گوهرم گوهر شکستن شرط نیستعشق گوید سنگ ما بستان و بر گوهر بزن 
 سنگ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگ ماستحیف هم بر روح باشد گر شدش قربان بدن 
 این نه بس دل را که دلبر دست در خونش کنداین نه بس بت را که باشد چون خلیلش بت شکن 
 هر که را جست او به رحمت وارهید از جست و جوهر که را گفت آن مایی وارهید از ما و من 
 آن لبی کانگشت خود لیسید روزی زان عسلوصف آن لب را چه گویم کان نگنجد در دهن 
 هر که صحرایی بود ایمن بود از زلزلههر که دریایی بود کی غم خورد از جامه کن 
 کی سلیمان را زیان شد گر شد او ماهی فروشاهرمن گر ملک بستد اهرمن بد اهرمن 
 گر بشد انگشتری انگشت او انگشتری استپرده بود انگشتری کای چشم بد بر وی مزن 
 چشم بد خود را خورد خود ماه ما زان فارغ استشمع کی بدنام شد گر نور او بستد لگن