دیوان شمس/روزم به عیادت شب آمد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(روزم به عیادت شب آمد)
'


 روزم به عیادت شب آمدجانم به زیارت لب آمد 
 از بس که شنید یاربم چرخاز یارب من به یارب آمد 
 یار آمد و جام باده بر کفزان می که خلاف مذهب آمد 
 هر بار ز جرعه مست بودماین بار قدح لبالب آمد 
 عالم به خمار اوست معجبپس وی چه عجب که معجب آمد 
 بر هر فلکی که ماه او تافتخورشید کمینه کوکب آمد 
 گویی مه نو سواره دیدشکز عشق چو نعل مرکب آمد 
 این بس نبود شرف جهان راکو روح و جهان چو قالب آمد 
 شاد آن دل روشنی که بینددل را که چه سان مقرب آمد 
 از پرتو دل جهان پرگلزیبا و خوش و مدب آمد 
 هر میوه به وقت خویش سر کردهر فصل چه سان مرتب آمد 
 بس کن که به پیش ناطق کلگویای خمش مهذب آمد 
 بس کن که عروس جان ز جلوهبا نامحرم معذب آمد 
 من بس نکنم که بی‌دلان رااین کلبشکر مجرب آمد 
 من بس نکنم به کوری آنکاندر ره دین مذبذب آمد 
 خامش که به گفت حاجتی نیستچون جذب فرغت فانصب آمد 
 خود گفتن بنده جذب حقستکز بنده به بنده اقرب آمد