دیوان شمس/دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم
ظاهر
| دو هزار عهد کردم که سر جنون نخارم | ز تو درشکست عهدم ز تو باد شد قرارم | |||||
| ز ره زیاده جویی به طریق خیره رویی | بروم که کدخدایم غله بدروم بکارم | |||||
| همه حل و عقد عالم چو به دست غیب آمد | من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم | |||||
| چو قضا به سخره خواهد که ز سبلتی بخندد | سگ لنگ را بگوید که برس بدان شکارم | |||||
| چو بر اوش رحم آید خبرش کند که بنشین | بهل اختیار خود را تو به پیش اختیارم | |||||
| اگرت شکار باید ز منت شکار خوشتر | همه صیدهای جان را به نثار بر تو بارم | |||||
| نه ز دام من ملالی نه ز جام من وبالی | نه نظیر من جمالی چه غریب و ندره یارم | |||||
| خمش ار دگر بگویم ز مقالت خوش او | بپرد کبوتر دل سوی اولین مطارم | |||||
| تبریز و شمس دین شد سبب فروغ اختر | رخ شمس از او منور به فراز سبز طارم | |||||