دیوان شمس/دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن)
'


 دوش چه خورده‌ای دلا؟ راست بگو؛ نهان مکنچون خمُشانِ بی‌گنه روی بر آسمان مکن 
 باده‌ی خاص خورده‌ای، نقل خلاص خورده‌ایبوی شراب می‌زند... خربزه در دهان مکن! 
 روزِ الست جانِ تو خورد مِی‌ای ز خوانِ توخواجه‌ی لامکان تویی؛ بندگیِ مکان مکن 
 دوش شراب ریختی، وز بَرِ ما گریختیبارِ دگر گرفتمت؛ بارِ دگر چُنان مکن 
 من همگی توراستم؛ مستِ میِ وفاستمبا تو چو تیرِ راستم؛ تیرِ مرا کمان مکن! 
 ای دلِ پاره‌پاره‌ام، دیدنِ اوست چاره‌ام!اوست پناه و پُشتِ من؛ تکیه بر این جهان مکن 
 ای همه‌خلق نای تو، پُر شده از نوای توگر نه سماع‌باره‌ای، دست به نای جان مکن 
 نَفخِ نَفَختُ کرده‌ای، در همه دردمیده‌ایچون دمِ توست جانِ نِی، بی‌نِیِ ما فغان مکن 
 کارِ دلم به جان رسد، کارد به استخوان رسدناله کنم؛ بگویَدَم دم مزن و بیان مکن 
 ناله مکن که تا که من ناله کنم برای توگرگ تویی، شبان من‌ام، خویش چو من شبان مکن 
 هر بُنِ بامداد تو جانبِ ما کشی سبوکای تو بدیده روی من، روی به این و آن مکن 
 شیر چشید موسی از مادرِ خویش ناشتاگفت که مادرت من‌ام؛ میل به دایگان مکن 
 باده بنوش، مات شو! جمله‌ی تن، حیات شو!باده‌ی چون عقیق بین؛ یادِ عقیقِ کان مکن! 
 باده‌ی عام از بُرون، باده‌ی عارف از درونبوی دهان بیان کند... تو، به‌زبان، بیان مکن 
 از تَبَریز، شمسِ دین می‌رسَدَم چو ماهِ نوچشم سوی چراغ کن، سوی چراغ‌دان مکن