دیوان شمس/دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی
ظاهر
| دل پردرد من امشب بنوشیدهست یک دردی | از آنچ زهره ساقی بیاوردش ره آوردی | |||||
| چه زهره دارد و یارا که خواب آرد حشر ما را | که امشب مینماید عشق بر عشاق پامردی | |||||
| زنان در تعزیت شبها نمیخسبند از نوحه | تو مرد عاشقی آخر زبون خواب چون گردی | |||||
| دلا میگرد چون بیدق به گرد خانه آن شه | بترس از مات و از قایم چو نطع عشق گستردی | |||||
| مرا هم خواب میباید ولیکن خواب میناید | که بیرون شد مزاج من هم از گرمی هم از سردی | |||||