دیوان شمس/دلا همای وصالی بپر چرا نپری
ظاهر
| دلا همای وصالی بپر چرا نپری | تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری | |||||
| تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر | به شکل دل شدهای تا هزار دل ببری | |||||
| دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی | ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری | |||||
| روان چرات نیابد چو پر و بال ویی | نظر چرات نبیند چو مایه نظری | |||||
| چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند | خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری | |||||
| چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید | که او فنا نشود از مسی به وصف زری | |||||
| کیست دانه مسکین چو نوبهار آید | که دانگیش نگردد فنا پی شجری | |||||
| کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار | بدل نگردد هیزم به شعله شرری | |||||
| ستارههاست همه عقلها و دانشها | تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری | |||||
| جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز | اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری | |||||
| کیم بگو من مسکین که با تو من مانم | فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری | |||||
| کمال وصف خداوند شمس تبریزی | گذشتهست ز اوهام جبری و قدری | |||||