دیوان شمس/دلا رو رو همان خون شو که بودی
ظاهر
| دلا رو رو همان خون شو که بودی | بدان صحرا و هامون شو که بودی | |||||
| در این خاکستر هستی چو غلطی | در آتشدان و کانون شو که بودی | |||||
| در این چون شد چگونه چند مانی | بدان تصریف بیچون شو که بودی | |||||
| نه گاوی که کشی بیگار گردون | بر آن بالای گردون شو که بودی | |||||
| در این کاهش چو بیماران دقی | به عمر روزافزون شو که بودی | |||||
| زبون طب افلاطون چه باشی | فلاطون فلاطون شو که بودی | |||||
| ایم هو کی اسیرانه چه باشی | همان سلطان و بارون شو که بودی | |||||
| اگر رویین تنی جسم آفت توست | همان جان فریدون شو که بودی | |||||
| همان اقبال و دولت بین که دیدی | همان بخت همایون شو که بودی | |||||
| رها کن نظم کردن درها را | به دریا در مکنون شو که بودی | |||||