دیوان شمس/دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من)
'


 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان من 
 چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من 
 هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من 
 تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من 
 بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مراسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من 
 از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدمای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من 
 گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست توای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من 
 یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من 
 ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌هاای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من 
 منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نیاندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من 
 مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابددر آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من 
 ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه منبر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من 
 جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدابی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من 
 ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من