دیوان شمس/در فنای محض افشانند مردان آستی
ظاهر
| در فنای محض افشانند مردان آستی | دامن خود برفشاند از دروغ و راستی | |||||
| مرد مطلق دست خود را کی بیالاید به جان | آخر ای جان قلندر از چه پهلو خاستی | |||||
| سالکی جان مجرد بر قلندر عرضه داد | گفت در گوشش قلندر کان طرف می واستی | |||||
| کاین طرف هر چند سوزی در شرار عشق خویش | لیک هم مطلق نهای زیرا که در غوغاستی | |||||
| در جمال لم یزل چشم ازل حیران شده | نی فزودی از دو عالم نی ز نفیش کاستی | |||||
| تو نه این جایی نه آن جا لیک عشاق از هوس | میکنند آن جا نظر کان جاستی آن جاستی | |||||
| ای که از الا تو لافیدی بدین زفتی مباش | چشمها را پاک کن بنگر که هم در لاستی | |||||
| مرحبا جان عدم رنگ وجودآمیز خوش | فارغ از هست و عدم مر هر دو را آراستی | |||||
| پاکی چشمت نباشد جز شه تبریزیان | شمس دین گر او بخواهد لیک نی زانهاستی | |||||