دیوان شمس/در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری)
'


 در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگریو آن لطف بی‌حد زان کند تا هیچ از حد نگذری 
 با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشینگر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری 
 داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهتپنهان دری که هر شبی زان در همی‌بیرون پری 
 چون می‌پری بر پای تو رشته خیالی بسته‌اندتا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری 
 بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدنهست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می‌خوری 
 جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکستجان جعفر طیار شد تا می‌نماید جعفری