دیوان شمس/دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان)
'


 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جاناین نکته شیرین را در جان بنشان ای جان 
 زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سرذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان 
 هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آیدزان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان 
 هر حس به محسوسی جفت است یکی گشتههر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان 
 گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد اووز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان 
 ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زایدذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان 
 کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بستههر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان 
 آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهدوز ذوق نمی‌گنجد در کون و مکان ای جان 
 پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دمهم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان 
 پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستماحوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان 
 گر روی ترش داری دانیم که طراریز احداث همی‌ترسی وز مکر عوان ای جان 
 در کنج عزبخانه حوری چو دردانهدور از لب بیگانه خفته‌ست ستان ای جان 
 صد عشق همی‌بازد صد شیوه همی‌سازدآن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان 
 بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهیکان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان 
 چندان حیوان آن سو می خاید و می زایدچون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان 
 خنبک زده هر ذره بر معجب بی‌بهرهکب حیوان را کی داند حیوان ای جان 
 اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدیدر باطن هر قطره صد جوی روان ای جان 
 خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خایدتا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان