دیوان شمس/خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی)
'


 خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستیدل را بربودستی در دل بنشستستی 
 سر سخره سودا شد دل بی‌سر و بی‌پا شدزان مه که نمودستی زان راز که گفتستی 
 برپر به پر روزه زین گنبد پیروزهای آنک در این سودا بس شب که نخفتستی 
 چون دید که می‌سوزم گفتا که قلاوزمراهیت بیاموزم کان راه نرفتستی 
 من پیش توام حاضر گر چه پس دیواریمن خویش توام گر چه با جور تو جفتستی 
 ای طالب خوش جمله من راست کنم جملههر خواب که دیدستی هر دیگ که پختستی 
 آن یار که گم کردی عمری است کز او فردیبیرونش بجستستی در خانه نجستستی 
 این طرفه که آن دلبر با توست در این جستندست تو گرفته‌ست او هر جا که بگشتستی 
 در جستن او با او همره شده و می‌جوای دوست ز پیدایی گویی که نهفتستی