دیوان شمس/خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
ظاهر
| خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او | برهد از خر تن در سفر مصدر او | |||||
| خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد | همچو موسی قدم صدق زند بر در او | |||||
| همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار | یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او | |||||
| سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع | مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او | |||||
| کیله رزقش اگر درشکند میکاییل | عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او | |||||
| پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند | شود او ماهی و دریا پدر و مادر او | |||||
| عشق دریای حیات است که او را تک نیست | عمر جاوید بود موهبت کمتر او | |||||
| میرود شمس و قمر هر شب در گور غروب | میدهدشان فر نو شعشعه گوهر او | |||||
| ملک الموت به صد ناز ستاند جانی | که بود باخبر و دیده ور از محشر او | |||||
| تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه | روح چون سرو روان در چمن اخضر او | |||||
| نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است | هیچ جان را سقمی هست از این مقذر او | |||||
| در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است | پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او | |||||
| آنک خون را چو می ناب غذای جان کرد | بنگر در تن پرنور و رخ احمر او | |||||
| هله دلدار بخوان باقی این بر منکر | تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او | |||||