دیوان شمس/خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تن)
'


 خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تنزهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشن 
 زهی دریای پرگوهر زهی افلاک پراخترزهی صحرای پرعبهر زهی بستان پرسوسن 
 ز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستیایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن 
 چه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابترچه تشبیهت کنم دیگر چه دارم من چه دانم من 
 بگو ای چشم حیران را چو دیدی لطف جانان راچه خواهی دید خلقان را چه گردی گرد آهرمن 
 شکار شیر بگذاری شکار خوک برداریزهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن 
 مرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردن 
 حلاوت‌های آن مفضل قرار و صبر برد از دلکه دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن 
 به غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگزهمه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن 
 منم از عشق افروزان مثال آتش از هیزمز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغن 
 بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همی‌سازی ز کر و فر خود گلشن 
 غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقانغلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن 
 وانگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردیکه تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمن 
 همه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذتهمه جسمانیان چون که که بی‌مغزند در مطحن 
 درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خنداندرخت خشک بی‌معنی چه باشد هیزم گلخن 
 خیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشیچنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن 
 خیالت را نشانی‌ها زر و گوهرفشانی‌هاکز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن 
 دو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمی‌گویم یکی از دیگری احسن 
 ز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینمولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن 
 ز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها داردز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستن 
 مرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنتکه سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون 
 همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زنهمه ترس از شکست آید شکسته شو ببین ممن 
 ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدمز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن 
 سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدانکشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزن 
 چو هیزم بی‌خبر بودی ز عشق آتش به تو درزدبجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزن 
 چه خنجر می کشی این جا تو گردن پیش خنجر نهکه تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزن 
 در جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزناگر خواهی چو پشمی شو لتغزل ذاک تغزیلا 
 بود کان غزل در سوزن نگنجد کاین دمت غزل استکه می ریسی ز پنبه تن که بافی حله ادکن 
 لباس حله ادکن ز غزل پنبگی نایدمگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن 
 چو ابریشم شوی آید و ریشم تاب وحی اوتو را گوید بریس اکنون بدم پیغام مستحسن 
 چه باشد وحی در تازی به گوش اندر سخن گفتندهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زن 
 گران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبهچنانک گفت واستغشوا بپیچی سر به پیراهن 
 گران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمدکه می گوید تو را هر یک الا یا علج لا تمن 
 سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک الا یا لیث لا تحزن 
 بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزندکه بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمن 
 بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش روکه بی‌آن حسن و بی‌آن عشق باشد مرد مستهجن 
 اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر روخمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاترکن 
 که برکنده شوی از فکر چون در گفت می آییمکن از فکر دل خود را از این گفت زبان برکن 
 قضا خنبک زند گوید که مردان عهدها کردندشکستم عهدهاشان را هلا می کوش ما امکن 
 ستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشمز استیزه چه بربندی قضا را بنگر ای کودن 
 نکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبینزاید گر چه جمع آیند صد عنین و استرون 
 صور را دل شده جاذب چو عنین شهوت کاذبز خوبان نیست عنین را بجز بخشیدن وجکن 
 بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزیقضا را گو که از بالا جهان را در بلا مفکن