دیوان شمس/جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
ظاهر
| جان خاک آن مهی که خداش است مشتری | آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری | |||||
| چون از خودی برون شد او آدمی نماند | او راست چشم روشن و گوش پیمبری | |||||
| تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک | بستهست چشم هر دو از آن جان و دلبری | |||||
| عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این | چون آن او است خالق عالم به یک سوی | |||||
| بحری که کمترین شبه را گوهری کند | حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری | |||||
| آن ذره است لایق رقص چنان شعاع | کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری | |||||
| آن ذرهای که گر قدمش بوسد آفتاب | خود ننگرد به تابش او جز که سرسری | |||||
| بنما مها به کوری خورشید تابشی | تا زین سپس زنخ نزند از منوری | |||||
| درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین | تا هر دو کون پر شود از نور داوری | |||||