دیوان شمس/تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری
ظاهر
| تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری | چگونه رطل گران خوار را به دست آری | |||||
| به جان من به خرابات آی یک لحظه | تو نیز آدمیی مردمی و جان داری | |||||
| بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست | که پیش از آب و گلست از الست خماری | |||||
| فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار | مجاز بود چنین نامها تو پنداری | |||||
| سماع و شرب سقاهم نه کار درویشست | زیان و سود کم و بیش کار بازاری | |||||
| بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد | ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری | |||||
| سری که درد ندارد چراش میبندی | چرا نهی تن بیرنج را به بیماری | |||||