دیوان شمس/تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست
ظاهر
| تا نلغزی که ز خون راه پس و پیشترست | آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست | |||||
| گربزانند که از عقل و خبر میدزدند | خود چه دارند کسی را که ز خود بیخبرست | |||||
| خود خود را تو چنین کاسد و بیخصم مدان | که جهان طالب زر و خود تو کان زرست | |||||
| که رسول حق الناس معادن گفتهست | معدن نقره و زرست و یقین پرگهرست | |||||
| گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج | خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست | |||||
| خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی | که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست | |||||
| سحر ار چند که تاریست حساب روزست | هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست | |||||
| روحها مست شود از دم صبح از پی آنک | صبح را روی به شمس است و حریف نظرست | |||||
| چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی | که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست | |||||
| مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی | گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست | |||||
| بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش | که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست | |||||
| یک شب از بهر خدا بیخور و بیخواب بزی | صد شب از بهر هوا نفس تو بیخواب و خورست | |||||
| از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک | آه و فریاد همیآید گوش تو کرست | |||||
| خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک | توشه راه تو خون دل و آه سحرست | |||||
| دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا | که دل پاک تو آیینه خورشید فرست | |||||
| مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو | شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست | |||||