دیوان شمس/بیدار کنید مستیان را
ظاهر
| بیدار کنید مستیان را | از بهر نبیذ همچو جان را | |||||
| ای ساقی باده بقایی | از خم قدیم گیر آن را | |||||
| بر راه گلو گذر ندارد | لیکن بگشاید او زبان را | |||||
| جان را تو چو مشک ساز ساقی | آن جان شریف غیب دان را | |||||
| پس جانب آن صبوحیان کش | آن مشک سبک دل گران را | |||||
| وز ساغرهای چشم مستت | درده تو فلان بن فلان را | |||||
| از دیده به دیده بادهای ده | تا خود نشود خبر دهان را | |||||
| زیرا ساقی چنان گذارد | اندر مجلس می نهان را | |||||
| بشتاب که چشم ذره ذره | جویا گشتست آن عیان را | |||||
| آن نافه مشک را به دست آر | بشکاف تو ناف آسمان را | |||||
| زیرا غلبات بوی آن مشک | صبری بنهشت یوسفان را | |||||
| چون نامه رسید سجدهای کن | شمس تبریز درفشان را | |||||