دیوان شمس/بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
ظاهر
| بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو | بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو | |||||
| در مصر ما یک احمقی نک میفروشد یوسفی | باور نمیداری مرا اینک سوی بازار شو | |||||
| بیچون تو را بیچون کند روی تو را گلگون کند | خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو | |||||
| مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون | همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو | |||||
| در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو | وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو | |||||
| آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان | خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو | |||||
| این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان | گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو | |||||
| تو مرد نیک سادهای زر را به دزدان دادهای | خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو | |||||
| خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او | خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو | |||||